X
تبلیغات
منتظران مهدی


منتظران مهدی

” تنهای اول “دارنده بیشترین مشترک مدعی انتظار!!! و همچنان غایب

زیباست :

وقتی با تمام وجود احساس کنی :

کسی که دوستش داری : حضوری جاودان دارد در هستی :

آن اندازه که بعد از مرگ هم حی بودنش حتمی ست در هستی ...

خوش به حال آنها که چشم جانشان به دیدار تو روشن شده مولای من ...

خوش به حال آنها که گوش جانشان به صدای دل انگیزت مفتخر شده ..

خوش به حال عاشقان حقیقی ات هستند مولای من ..

جز حسرت سخنی ندارم برای گفتن :

جز اشک بهانه ای ندارم برای این همه بی لیاقتی :

تا به امروزم : سوختم در آتش رو سیاهی ام ...

که حتی ثانیه ای هم رو در رو : نگاهم بر چهره ات گره نخورده اما من ترا بسیار دیده ام آقای من :

در ضربان قلبم .. در اشک چشمانم .. در شور عاشقانه هایم .. در دل نگرانی آدینه ها .. در ثانیه های زمین در غوغای خلقت که همه به نام توست ...

مولاجان :

اما کو دیداری عاشقانه و چهره به چهره ....!!

به گمانم تا چشم من به دنیاست ترا نمی توانم ببینم :

تا دلم دلبسته ی زمین است ،

توفیق زیارتت نصیبم نخواهد شد :

آقاجان لطفی کن لااقل برای بدرقه ام به دیار باقی :

سری به من بزن :

از شب اول قبر : قصه ها شنیده ام اما آنان که با نگاه تو رفتند :

لبخند بر لب داشتند :

بیا : اجازه بده با لبخندی به ماهتاب چهره ات :

چشم بر جمال تو بدوزم و بمیرم نه بر دنیا ....

مرگ هم زیباست : صحنه ی زیبایی از آخرین پرده ی نمایش زندگی در زمین که من مشتاقانه چشم انتظاره پایان آنم ...

هر چند جوانم اما حاضرم جوانی ام به فدای یک لبخندت باشد و من با لبخندت : چشم بر دنیا ببندم ...

جوانی ام : عمرم همه به فدای یک لحظه رضایتت مولای من ..

به آشنایان سپرده ام بر سر مزارم نمانند برای اشک ریختن : شاید بیایی نگاهی کنی و خانه ام روشن شود به حضورت ..

جان مهدی بیا :

اگر قسمت نبود در دنیا ببینمت :

اگر در زمان حیات چشمم به جمال دلربایت نورانی نشد :

لحظه ی مرگم : لحظه ای بیا و زود برو :

یک لحظه فقط برای دیداری عاشقانه در آخرین لحظه ..

مرگ هم با این رویای شیرین : شیرین تر از عسل می شود

مرگ را هم عاشقانه دوست دارم اگر برای یک لحظه حضور روشنت در قاب نگاهم باشد ...



برچسب‌ها: دل نوشته ی عاشقانه برای امام زمان, شب اول قبر با امام زمان, عاشقانه های يك دلتنگ, شوق دیدار در نجوای عاشقانه, در اولین دیدار عاشقانه
♥ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 21:20 بـ ه دستانــ منتظر ♥


زمین خدا عقیم بود؛ خشک و خالی، سوت و کور.

زمین، دلش می خواست بارور شود، سبز شود؛ اما نمی توانست.

زمین دلش سوخت، خدا به دل زمین نظر کرد؛ خدا همیشه به دل سوخته نظر می کند.

چشمه های اشک از دل زمین جوشید، خاک زمین گل شد، خدا مشتی از گل زمین را برگرفت، از خود در

او دمید و زمین پیش از آنکه باخبر شود، مادر شد.

فرزند زمین، دختری از جنس عشق بود.

تولد او شعله های آتش دوزخ را از زمین دور کرد.

خدا نام او را فاطمه علیهاالسلام گذاشت و با زمین عهد بست که هر کس او را دوست بدارد، آتش او را

نسوزاند.

اما فاطمه علیهاالسلام عاشق بود؛ عاشق سوختن برای خدا و هر که به راه فاطمه علیهاالسلام دل می

سپرد، دلش به آتش کشیده می شد و خدا خریدار این چنین سوختنی بود.

سال ها گذشت و زمین پر شد از عاشقان دلسوخته فاطمه علیهاالسلام که خدا به آنان نظر می کرد.

اما دل شیطان سیاه بود و نمی توانست عاشق شود و به نور فاطمه علیهاالسلام حسادت می کرد.

شیطان نمی خواست زمین پر از عشق باشد، پر از نام فاطمه علیهاالسلام ، او از انتشار عشق فاطمه

علیهاالسلام می ترسید.

همیشه در زمین کسانی هستند که دلشان به جای عشق، پر از طمع و کینه و حسادت است و نام

فاطمه علیهاالسلام در چنین دل هایی جای ندارد.

شیطان به سراغ همان دل ها رفت؛ دل های گمراه و فریب خورده شیطان، خانه عشق فاطمه

علیهاالسلام را به آتش کشاندند تا شاید بتوانند نور او را خاموش کنند.

زمین دلش سوخت و از خدا خواست تا دخترش را از دنیا پس بگیرد.

او راز فاطمه علیهاالسلام را در دل خویش پنهان کرد و جای او را بر کسی معلوم نکرد.

زمین با دنیا قهر کرد؛ اما او دیگر عقیم و خالی نبود، چون همیشه حجتی از دل فاطمه علیهاالسلام بر

زمین بود که آتش تنهایی را از او دور می کرد.

زمین به خدا گفت: اگر روزی از حجت عشق فاطمه علیهاالسلام خالی شود، اهلش را در خود فرو خواهد برد.

خدا به زمین وعده داد که روزی خواهد آمد که بر زمین خدا جز عاشقان فاطمه علیهاالسلام پای نگذارند و

نام فاطمه در همه جای دنیا جاری شود.


رسول خدا صلی الله علیه وآله:

ای سلمان! هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد، در بهشت با من است و هر که با او کینه ورزد، در آتش است.

ای سلمان! دوستی فاطمه در صد جا به کار می آید که کمترین آنها مرگ و قبر و میزان و محشر و صراط و محاسبه است.
(بحارالانوار، 27/116)


برچسب‌ها: ولادت حضرت زهرا, خلقت نورانی حضرت زهرا, دل نوشته ای زیبا در مورد حضرت زهرا, پیامک های شادباش ولادت حضرت زهرا, حدیث پیامبر در مورد حضرت زهرا
♥ شنبه سی ام فروردین 1393 1:3 بـ ه دستانــ منتظر ♥


بسم الله النور

از احوالات پسر فاطمه(س) بی‌خبر نباشید!

بر او سلام بفرستید!

با او صحبت کنید، می‌شنود!

او هم دل دارد!!!

سلام بر تو ای پسر فاطمه(س)

سلام بر تو ای همنشین زمان‌های دلسوز

سلام بر تو ای شاه بی‌لشگر

مولای من! باز آی، به خدا دلهایی تنگ دیدار توست....

یابن الزهرا(س)

کاش گفتن و شنیدن از تو سهم همه ثانیه‌ها باشد!

کاش سینه‌مان صندوق صدقه‌ای شود و قلب‌مان سکه‌ای نذر سلامتت!

و یاد‌آوریت همه دقایق را پر کند و خدمت به تو انگیزه همه حرکت‌ها شود!

کاش دردمان همیشه با توسل به تو آرام گیرد و دستمان جز به دعا برای تو به آسمان نرود!

کاش بسان عاشورا که ضجه میزنیم به مظلومیت امام شهیدمان، بگرییم هر روز و شب بر غریبی و مظلومی امام زنده خویش!

کاش در اصرار دعا به امور دنیوی، برای آن وجود نازنین هم زود دست از دعا بر نمی‌داشتیم!

کاش محض وجود خود حضرت، نه برای حوائج خویش ندبه کنیم!

کاش حال و هوای همیشه دلمان به رنگ سحر جمعه باشد!

کاش انتظار تو رنگی باشد که از نافرمانیت بازمان دارد!

اللهم عجل لسیدنا الغریب الفرج


برچسب‌ها: سلام بر مهدی صاحب الزمان, اللهم عجل لولیک الفرج, دعا خالصانه براي ظهور امام زمان, دعا براي تعجيل در فرج امام زمان, غیبت امام زمان
♥ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 12:27 بـ ه دستانــ منتظر ♥


دیگر دلتنگی هایمان مخصوص شب های جمعه نیست. روزبه روز و لحظه به لحظه دلتنگ آمدنت هستیم. آقاجان تنها امید ادامه زندگیمان تپش های قلب شماست. گویی بی قراری دلهای ما از شوق دیدار شماست. آقا بگو كه آمدنت نزدیك است!

آقاجان دیگر از انتظار نگو از وصال بگو. از پایان جمعه های بی تو بگو! آقاجان بگو كه به زودی هدهد صبا خبر از آمدنتان را نوید می دهد. بگو كه می آیی و مرهم دل های شكسته و خسته ی ما می شوی.

بگو كه دیگر غریب نیستیم.

آقاجان، مولای من، بگو كه روزی با تو به زیارت خانه خدا می روم و تنها نیستم. بگو كه با هم به زیارت جدتان حسین بن علی(ع) می رویم و یك دل سیر برای مظلومی حسین(ع) می گرییم. بگو كه به دیدار مولایمان در كوفه می رویم و ایشان را نوید می دهیم كه دیگر جولان دهی ظالمان تمام شد. به دیدار خانوم فاطمه زهرا(س) می رویم و شما مزار غریب بی بی را نشانمان می دهی. ما هم یك دل سیر با مادرمان درد و دل می كنیم. آقاجان خیلی كارها داریم كه بعد از آمدنت انجام دهیم. فقط به شوق دیدار شما، سختی ها را تحمل می كنیم. بگو كه میایی و اشك های شبانه و غریبانه ی ما را پایان می دهی. الهی به امید ظهور آقای خوبان.


برچسب‌ها: دل نوشته های به آقا امام زمان, دل نوشته های منتظران, نامه ی به امام زمان, اشعار و دلنوشته هاي منتظران امام زمان, دل نوشته های مهدوی
♥ شنبه شانزدهم فروردین 1393 17:52 بـ ه دستانــ منتظر ♥


دیگر میا اینجا کسی در فکرتان نیست
اصلا نیاز هیچ کس صاحب زمان نیست

زنها گرفتار اصول خاله بازی

مردان پی راهی برای پول سازی

در اولویت کسب و کار است و تجارت

حالا اگر فرصت زیاد آمد، عبادت

این سینما هم که طرفدارش زیاد است

بیچاره مأمور بلیط کارش زیاد است

یا "مش ماشالا" یا "وفا" یا "کیفر" و "آل"

این تازه بحث سینما، منهای فوتبال

هی ال کلاسیکو، پلی آف، لیگ برتر

یک جمعه ی حساس و شهرآورد دیگر

کنسرت موسیقی پاپ و رپ، کلاسیک

میز و موبایل و ماشین و ویلا و پیک نیک

جشن تولد، سیسمونی، عقد و عروسی

آهنگ تازه، تیپ نو، موی تیفوسی!

شیطان ملعون لشکری کرده مهیا

ذهن من و امثال من درگیر اینها

حالا تو اصلا جای من، با این مشقت

وقت دعای ندبه می ماند برایت؟!

جمعه که تعطیل است و دائم خواب ماندیم

خیلی هنر کردیم اگر یک عهد خواندیم!


برچسب‌ها: علت نیاز مردم به امام, علت نیازمندی به امام زمان, چه نیازی به ظهور امام زمان داریم, لزوم احتیاج به امام زمان, شعر امام زمانی
♥ جمعه هشتم فروردین 1393 20:59 بـ ه دستانــ منتظر ♥


سکانس اول:

دختر بچه که بودم، دختران زیبای جوان رو که می دیدم خیلی حسرت می خوردم. دوست داشتم زود به سن و سال اونها برسم تا بتونم خودمو به رخ همه بکشم. بتونم زیبایی خودمو نشون بدم. برنامه های ماهواره ای هم تأثیر زیادی روی من گذاشته بود. زنان و دختران توی ماهواره همیشه عزیز و نور چشم بودند و مدام ازشون فیلم و تصویر پخش می شد….

سکانس دوم:

وقتی به زیبایی رسیدم و بر و رویی پیدا کردم، به خاطر نوع لباس پوشیدنم خیلی مورد توجه بودم، اینقدر جلوه داشتم که ناخودآگاه پسرا و مردای زیادی که با من برخورد داشتند، نمی تونستند حرفی نزنند. خیلی از پسرا در کوچکترین برخورد سعی می کردند نظرم رو جلب کنند و رابطه دوستانه برقرار کنند. متلک شنیدن هم شده بود کار هر روزم…

جوان بودم و لذت می بردم از اینکه می دیدم چشم ها به من توجه دارن، خوشم می آمد که مورد توجه باشم. بنابرین سعی می کردم تنگ ترین و کوتاهترین لباس ها رو انتخاب کنم و با غلیظ ترین آرایش بیام بیرون…

سکانس سوم:

خوشگلی هم شده بود واسه من دردسر. دوستام خیلی بهم توصیه می کردند فقط سوار تاکسی بشم و یا از اتوبوس خط واحد استفاده کنم. بعضی وقت ها خبرهای حوادث جدید رو که از سایت ها می خوندم از اینکه این بلاها سر خودم بیاد می ترسیدم. ولی اینها باعث نمی شد خودم رو آرایش نکنم و یا تو لباس پوشیدنم تغییری بدم. تو تردد توی خیابون و جاده ها آرامش نداشتم و نمی شد یه روز بدون متلک شنیدن و درخواست دوستی نداشتن به دانشگاه برسم. تو دانشگاه هم که درس و مشقم شده بود دل دادن و قلوه گرفتن…

نه پسرای کلاس آرامش داشتند و می تونستند با تمرکز درس بخونند و نه من… مدام حواسمون پرت همدیگه بود…

سکانس چهارم:

به خاطر خوشگلیم خواستگار زیاد داشتم. هر روز تقریبا این مراسم خواستگاری تو کوچه، خیابون و یا دانشگاه انجام می شد و نتیجه اش ناز کردن من بود. مونده بودم به کدوم روی خوش نشون بدم. آخه همه زیبایی منو می دیدند و بدون اینکه شرایط دیگه رو بسنجند می اومدند اظهار عشق می کردند. آخه درس خوندن بهترین کاری بود که همه طرف حسابهام بلد بودند انجام بدهند، فقط چون حس می کردند دوستم دارند می اومدند و سرآپایی خواستگاری می کردند…

گذشت تا با آرمین آشنا شدم، یه پسر خوشتیپ و از خانواده ثروتمند، خودشو برام می کشت، مدام جلو راهم سبز شد تا دلم رو برد…

سکانس پنجم:

چشمان آرمین انگار تو گلچین کردن دخترای زیبا مهارت خاصی داشت. انگار شغلش دیدن و پسندیدن بود و این خیلی عذابم می داد. من خیلی بیشتر از قبل به خودم می رسیدم ولی انگار تو بازار و کوچه و خیابون، تنوع جنس دختران، بیشتر از من برای آرمین بود…

احساس اینکه زیبایی من در چشم آرمین جلوه ای نداره ناراحتم می کرد، هر وقت با کسی در حال صحبت کردن می دیدمش از دستش عصبانی می شدم، خونه شده بود جهنم، و من در این جهنم در حال سوختن…

سکانس ششم:

دیگه نگاه مردم برام مهم نیست. حالا فهمیدم دیده شدن و پسندیده شدن و زیبایی زیاد مهمترین عامل بر هم زننده آرامش در زندگی من بوده. یکی از دوستام حرف جالبی زد، گفت: خیلی ها با نگاه به قیافه تو و خوشگلی تو، زیبایی و خوبی همسرشون رو فراموش کردند، حالا هم خیلی ها با نشون دادن خودشون به شوهرت، تو رو از چشم شوهرت می اندازند، این حکایت همون” از هر دست بگیری از همون دست پس می دی”، هست….

سکانس هفتم:

جلوی آینه ایستادم و خودمو تو سن ۴۵ – ۵۰ سالگی خوب نگاه می کنم. یادم میاد از زیبایی خیره کننده ای که حالا هیچی ازش نمونه جز حسرت…

دیگه هیچ لوازم آرایشی تو دنیا نمی تونه منو به شکل قبلیم برگردونه. من موندم و حسرت اون پسندیده شدن هایی که دیگه هیچی ازش نمونده بود. من که عادت داشتم همیشه برای دیگران خودمو درست کنم، حالا دیگه کاری برای انجام دادن نداشتم. تو جامعه هم انگار نگاه مردم با چندشی مشمئز کننده همراه شده، دیگه خودم هم از خودم متنفرم…

سکانس هشتم:

تازه فهمیدم همه این مدت ها یکی با من بوده که نمی خواسته من زندگیم اینجوری باشه. منو واسه خودم می خواسته و زشتی و زیبایی ظاهری من براش مهم نبوده…خدایی که هیچ کجا، نه در قرآن کریم، و نه در زبان اولیا و اوصیا و رسولانش کارهای منو قبول نداشته و اون رو گناه می دونسته…

نمی دونم توبه من قبول میشه یا نه؟

اگر توبه کنم، خدا بهم نمیگه: خیلی ها به خاطر دیدن تو به گناه افتادند و خیلی ها به انحراف رفتند و از کار و فعالیت و ساخته شدن روح و جانشون موندن، برو که توبه تو قبول نیست و اهل آتشی….؟

 امروز که تو این سن و سال تنها شدم و هیچ چشمی خریدار من نیست و هیچ دلی برای من نمی تپد، انگار جلوه گری و فخر فروشی دخترکان جامعه را به چشمی دیگر نگاه می کنم، دخترکانی که به زودی به شرایط من می رسند و از همه اون خواسته شدن ها، فقط حسرتی غمبار بر دلشون می مونه…

و سکانس سانسور شده:

هیچ لذتی از زندگی نبردم، حتی آن موقع که خدای قلب های مردان و پسران شهوت پرست جامعه بودم…

حتی آن موقع که عشق رسیدن به من، و نگاه کردن به من، حسرت دل خیلی ها بود….

کاش جور دیگری زندگی می کردم، همان گونه که خدایم می خواست….


برچسب‌ها: بهترین سکانس زندگیت, سکانس به سکانس زندگی دختر زیبا, سکانس هایی از زندگی یک دختر, رمان دختر زیبای که پیر شد, خاطرات دختر زیبای شهر
♥ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 21:1 بـ ه دستانــ منتظر ♥


صدای گام های بهار را می شنوی؟ پاورچین پاورچین بهار درراه است، هرلحظه احتمال دارد در بزند و وارد خانه هایمان شود، كجایی؟ صدایم را می شنوی؟ قبل از اینكه بهار بیاید و لباس نو به تن كنی،سری به دلت بزن، ببین دل كسی را شكسته ای؟
اگر كسی تو را ناراحت كرده و خدای نكرده دل خوری، خودت پیش قدم شو و برو از دلش در بیاور. همیشه یادت باشد ببخش تا بخشیده شوی؟
بهار می آید تا سرسبزی و شكوفا شدن دوباره زمین را خبر دهد. این بار سعی كن با بهار متحول شوی و بهاری بدون دل خوری برای خودت طراحی نمایی.

هرگاه بهار می آید لباس نو به تن می كنیم. خانه را غبار روبی می كنیم و... آیا یك بار با دل خود خلوت كرده ایم؟ !و آن را شست و شو داده ایم؟ تا حالا سعی كرده ایم اگر كسی از دستمان ناراحت است برویم از دلش در بیاوریم؟ یا فقط ظاهرمان را درست می كنیم؟
این بار بیاییم با هم پیمان بندیم تا دل هایمان را غبارروبی و بهاری نماییم. انشاءالله هیچ كداممان با دل شكستگی بهار را آغاز نكنیم و انشاء الله سال جدید كه درراه است سالی باشد كه آقا امام زمان (عج) ظهور نماید و بهار در بهار باشد.
بیا ای بهار گم شده ام
بیا! ای بهار گم شده ام...بیا تا با یاس ها هم صدا شویم بیا تا در شهر پاکی ها قدم بزنیم. بیا تا بوی عطر سجاده ها را بفهمیم.
بیا و دلتنگی مان را ببین. بیا تا از صبح های جمعه بگوییم. صبح های جمعه که می آیند و می روند، بدون تو.
بیا تا از حرف های ناگفته بگوییم.
بیا تا دست های آسمانی ات را بگیریم و در دریای پر مهرت شنا کنیم.
بیا و ببین نرگس های باغچه به انتظارت نشسته اند. بیا...بیا!



برچسب‌ها: گل همیشه بهار, امام زمان بهاری است, امام زمان بهار دلها, سلام بر بهار مردم و خرمی دوران, بهار جان ها مهدی زهرا
♥ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 11:57 بـ ه دستانــ منتظر ♥