X
تبلیغات
منتظران مهدی


منتظران مهدی

” تنهای اول “دارنده بیشترین مشترک مدعی انتظار!!! و همچنان غایب

زمین خدا عقیم بود؛ خشک و خالی، سوت و کور.

زمین، دلش می خواست بارور شود، سبز شود؛ اما نمی توانست.

زمین دلش سوخت، خدا به دل زمین نظر کرد؛ خدا همیشه به دل سوخته نظر می کند.

چشمه های اشک از دل زمین جوشید، خاک زمین گل شد، خدا مشتی از گل زمین را برگرفت، از خود در

او دمید و زمین پیش از آنکه باخبر شود، مادر شد.

فرزند زمین، دختری از جنس عشق بود.

تولد او شعله های آتش دوزخ را از زمین دور کرد.

خدا نام او را فاطمه علیهاالسلام گذاشت و با زمین عهد بست که هر کس او را دوست بدارد، آتش او را

نسوزاند.

اما فاطمه علیهاالسلام عاشق بود؛ عاشق سوختن برای خدا و هر که به راه فاطمه علیهاالسلام دل می

سپرد، دلش به آتش کشیده می شد و خدا خریدار این چنین سوختنی بود.

سال ها گذشت و زمین پر شد از عاشقان دلسوخته فاطمه علیهاالسلام که خدا به آنان نظر می کرد.

اما دل شیطان سیاه بود و نمی توانست عاشق شود و به نور فاطمه علیهاالسلام حسادت می کرد.

شیطان نمی خواست زمین پر از عشق باشد، پر از نام فاطمه علیهاالسلام ، او از انتشار عشق فاطمه

علیهاالسلام می ترسید.

همیشه در زمین کسانی هستند که دلشان به جای عشق، پر از طمع و کینه و حسادت است و نام

فاطمه علیهاالسلام در چنین دل هایی جای ندارد.

شیطان به سراغ همان دل ها رفت؛ دل های گمراه و فریب خورده شیطان، خانه عشق فاطمه

علیهاالسلام را به آتش کشاندند تا شاید بتوانند نور او را خاموش کنند.

زمین دلش سوخت و از خدا خواست تا دخترش را از دنیا پس بگیرد.

او راز فاطمه علیهاالسلام را در دل خویش پنهان کرد و جای او را بر کسی معلوم نکرد.

زمین با دنیا قهر کرد؛ اما او دیگر عقیم و خالی نبود، چون همیشه حجتی از دل فاطمه علیهاالسلام بر

زمین بود که آتش تنهایی را از او دور می کرد.

زمین به خدا گفت: اگر روزی از حجت عشق فاطمه علیهاالسلام خالی شود، اهلش را در خود فرو خواهد برد.

خدا به زمین وعده داد که روزی خواهد آمد که بر زمین خدا جز عاشقان فاطمه علیهاالسلام پای نگذارند و

نام فاطمه در همه جای دنیا جاری شود.


رسول خدا صلی الله علیه وآله:

ای سلمان! هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد، در بهشت با من است و هر که با او کینه ورزد، در آتش است.

ای سلمان! دوستی فاطمه در صد جا به کار می آید که کمترین آنها مرگ و قبر و میزان و محشر و صراط و محاسبه است.
(بحارالانوار، 27/116)


برچسب‌ها: ولادت حضرت زهرا, خلقت نورانی حضرت زهرا, دل نوشته ای زیبا در مورد حضرت زهرا, پیامک های شادباش ولادت حضرت زهرا, حدیث پیامبر در مورد حضرت زهرا
♥ شنبه سی ام فروردین 1393 1:3 بـ ه دستانــ منتظر ♥


بسم الله النور

از احوالات پسر فاطمه(س) بی‌خبر نباشید!

بر او سلام بفرستید!

با او صحبت کنید، می‌شنود!

او هم دل دارد!!!

سلام بر تو ای پسر فاطمه(س)

سلام بر تو ای همنشین زمان‌های دلسوز

سلام بر تو ای شاه بی‌لشگر

مولای من! باز آی، به خدا دلهایی تنگ دیدار توست....

یابن الزهرا(س)

کاش گفتن و شنیدن از تو سهم همه ثانیه‌ها باشد!

کاش سینه‌مان صندوق صدقه‌ای شود و قلب‌مان سکه‌ای نذر سلامتت!

و یاد‌آوریت همه دقایق را پر کند و خدمت به تو انگیزه همه حرکت‌ها شود!

کاش دردمان همیشه با توسل به تو آرام گیرد و دستمان جز به دعا برای تو به آسمان نرود!

کاش بسان عاشورا که ضجه میزنیم به مظلومیت امام شهیدمان، بگرییم هر روز و شب بر غریبی و مظلومی امام زنده خویش!

کاش در اصرار دعا به امور دنیوی، برای آن وجود نازنین هم زود دست از دعا بر نمی‌داشتیم!

کاش محض وجود خود حضرت، نه برای حوائج خویش ندبه کنیم!

کاش حال و هوای همیشه دلمان به رنگ سحر جمعه باشد!

کاش انتظار تو رنگی باشد که از نافرمانیت بازمان دارد!

اللهم عجل لسیدنا الغریب الفرج


برچسب‌ها: سلام بر مهدی صاحب الزمان, اللهم عجل لولیک الفرج, دعا خالصانه براي ظهور امام زمان, دعا براي تعجيل در فرج امام زمان, غیبت امام زمان
♥ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 12:27 بـ ه دستانــ منتظر ♥


دیگر دلتنگی هایمان مخصوص شب های جمعه نیست. روزبه روز و لحظه به لحظه دلتنگ آمدنت هستیم. آقاجان تنها امید ادامه زندگیمان تپش های قلب شماست. گویی بی قراری دلهای ما از شوق دیدار شماست. آقا بگو كه آمدنت نزدیك است!

آقاجان دیگر از انتظار نگو از وصال بگو. از پایان جمعه های بی تو بگو! آقاجان بگو كه به زودی هدهد صبا خبر از آمدنتان را نوید می دهد. بگو كه می آیی و مرهم دل های شكسته و خسته ی ما می شوی.

بگو كه دیگر غریب نیستیم.

آقاجان، مولای من، بگو كه روزی با تو به زیارت خانه خدا می روم و تنها نیستم. بگو كه با هم به زیارت جدتان حسین بن علی(ع) می رویم و یك دل سیر برای مظلومی حسین(ع) می گرییم. بگو كه به دیدار مولایمان در كوفه می رویم و ایشان را نوید می دهیم كه دیگر جولان دهی ظالمان تمام شد. به دیدار خانوم فاطمه زهرا(س) می رویم و شما مزار غریب بی بی را نشانمان می دهی. ما هم یك دل سیر با مادرمان درد و دل می كنیم. آقاجان خیلی كارها داریم كه بعد از آمدنت انجام دهیم. فقط به شوق دیدار شما، سختی ها را تحمل می كنیم. بگو كه میایی و اشك های شبانه و غریبانه ی ما را پایان می دهی. الهی به امید ظهور آقای خوبان.


برچسب‌ها: دل نوشته های به آقا امام زمان, دل نوشته های منتظران, نامه ی به امام زمان, اشعار و دلنوشته هاي منتظران امام زمان, دل نوشته های مهدوی
♥ شنبه شانزدهم فروردین 1393 17:52 بـ ه دستانــ منتظر ♥


دیگر میا اینجا کسی در فکرتان نیست
اصلا نیاز هیچ کس صاحب زمان نیست

زنها گرفتار اصول خاله بازی

مردان پی راهی برای پول سازی

در اولویت کسب و کار است و تجارت

حالا اگر فرصت زیاد آمد، عبادت

این سینما هم که طرفدارش زیاد است

بیچاره مأمور بلیط کارش زیاد است

یا "مش ماشالا" یا "وفا" یا "کیفر" و "آل"

این تازه بحث سینما، منهای فوتبال

هی ال کلاسیکو، پلی آف، لیگ برتر

یک جمعه ی حساس و شهرآورد دیگر

کنسرت موسیقی پاپ و رپ، کلاسیک

میز و موبایل و ماشین و ویلا و پیک نیک

جشن تولد، سیسمونی، عقد و عروسی

آهنگ تازه، تیپ نو، موی تیفوسی!

شیطان ملعون لشکری کرده مهیا

ذهن من و امثال من درگیر اینها

حالا تو اصلا جای من، با این مشقت

وقت دعای ندبه می ماند برایت؟!

جمعه که تعطیل است و دائم خواب ماندیم

خیلی هنر کردیم اگر یک عهد خواندیم!


برچسب‌ها: علت نیاز مردم به امام, علت نیازمندی به امام زمان, چه نیازی به ظهور امام زمان داریم, لزوم احتیاج به امام زمان, شعر امام زمانی
♥ جمعه هشتم فروردین 1393 20:59 بـ ه دستانــ منتظر ♥


سکانس اول:

دختر بچه که بودم، دختران زیبای جوان رو که می دیدم خیلی حسرت می خوردم. دوست داشتم زود به سن و سال اونها برسم تا بتونم خودمو به رخ همه بکشم. بتونم زیبایی خودمو نشون بدم. برنامه های ماهواره ای هم تأثیر زیادی روی من گذاشته بود. زنان و دختران توی ماهواره همیشه عزیز و نور چشم بودند و مدام ازشون فیلم و تصویر پخش می شد….

سکانس دوم:

وقتی به زیبایی رسیدم و بر و رویی پیدا کردم، به خاطر نوع لباس پوشیدنم خیلی مورد توجه بودم، اینقدر جلوه داشتم که ناخودآگاه پسرا و مردای زیادی که با من برخورد داشتند، نمی تونستند حرفی نزنند. خیلی از پسرا در کوچکترین برخورد سعی می کردند نظرم رو جلب کنند و رابطه دوستانه برقرار کنند. متلک شنیدن هم شده بود کار هر روزم…

جوان بودم و لذت می بردم از اینکه می دیدم چشم ها به من توجه دارن، خوشم می آمد که مورد توجه باشم. بنابرین سعی می کردم تنگ ترین و کوتاهترین لباس ها رو انتخاب کنم و با غلیظ ترین آرایش بیام بیرون…

سکانس سوم:

خوشگلی هم شده بود واسه من دردسر. دوستام خیلی بهم توصیه می کردند فقط سوار تاکسی بشم و یا از اتوبوس خط واحد استفاده کنم. بعضی وقت ها خبرهای حوادث جدید رو که از سایت ها می خوندم از اینکه این بلاها سر خودم بیاد می ترسیدم. ولی اینها باعث نمی شد خودم رو آرایش نکنم و یا تو لباس پوشیدنم تغییری بدم. تو تردد توی خیابون و جاده ها آرامش نداشتم و نمی شد یه روز بدون متلک شنیدن و درخواست دوستی نداشتن به دانشگاه برسم. تو دانشگاه هم که درس و مشقم شده بود دل دادن و قلوه گرفتن…

نه پسرای کلاس آرامش داشتند و می تونستند با تمرکز درس بخونند و نه من… مدام حواسمون پرت همدیگه بود…

سکانس چهارم:

به خاطر خوشگلیم خواستگار زیاد داشتم. هر روز تقریبا این مراسم خواستگاری تو کوچه، خیابون و یا دانشگاه انجام می شد و نتیجه اش ناز کردن من بود. مونده بودم به کدوم روی خوش نشون بدم. آخه همه زیبایی منو می دیدند و بدون اینکه شرایط دیگه رو بسنجند می اومدند اظهار عشق می کردند. آخه درس خوندن بهترین کاری بود که همه طرف حسابهام بلد بودند انجام بدهند، فقط چون حس می کردند دوستم دارند می اومدند و سرآپایی خواستگاری می کردند…

گذشت تا با آرمین آشنا شدم، یه پسر خوشتیپ و از خانواده ثروتمند، خودشو برام می کشت، مدام جلو راهم سبز شد تا دلم رو برد…

سکانس پنجم:

چشمان آرمین انگار تو گلچین کردن دخترای زیبا مهارت خاصی داشت. انگار شغلش دیدن و پسندیدن بود و این خیلی عذابم می داد. من خیلی بیشتر از قبل به خودم می رسیدم ولی انگار تو بازار و کوچه و خیابون، تنوع جنس دختران، بیشتر از من برای آرمین بود…

احساس اینکه زیبایی من در چشم آرمین جلوه ای نداره ناراحتم می کرد، هر وقت با کسی در حال صحبت کردن می دیدمش از دستش عصبانی می شدم، خونه شده بود جهنم، و من در این جهنم در حال سوختن…

سکانس ششم:

دیگه نگاه مردم برام مهم نیست. حالا فهمیدم دیده شدن و پسندیده شدن و زیبایی زیاد مهمترین عامل بر هم زننده آرامش در زندگی من بوده. یکی از دوستام حرف جالبی زد، گفت: خیلی ها با نگاه به قیافه تو و خوشگلی تو، زیبایی و خوبی همسرشون رو فراموش کردند، حالا هم خیلی ها با نشون دادن خودشون به شوهرت، تو رو از چشم شوهرت می اندازند، این حکایت همون” از هر دست بگیری از همون دست پس می دی”، هست….

سکانس هفتم:

جلوی آینه ایستادم و خودمو تو سن ۴۵ – ۵۰ سالگی خوب نگاه می کنم. یادم میاد از زیبایی خیره کننده ای که حالا هیچی ازش نمونه جز حسرت…

دیگه هیچ لوازم آرایشی تو دنیا نمی تونه منو به شکل قبلیم برگردونه. من موندم و حسرت اون پسندیده شدن هایی که دیگه هیچی ازش نمونده بود. من که عادت داشتم همیشه برای دیگران خودمو درست کنم، حالا دیگه کاری برای انجام دادن نداشتم. تو جامعه هم انگار نگاه مردم با چندشی مشمئز کننده همراه شده، دیگه خودم هم از خودم متنفرم…

سکانس هشتم:

تازه فهمیدم همه این مدت ها یکی با من بوده که نمی خواسته من زندگیم اینجوری باشه. منو واسه خودم می خواسته و زشتی و زیبایی ظاهری من براش مهم نبوده…خدایی که هیچ کجا، نه در قرآن کریم، و نه در زبان اولیا و اوصیا و رسولانش کارهای منو قبول نداشته و اون رو گناه می دونسته…

نمی دونم توبه من قبول میشه یا نه؟

اگر توبه کنم، خدا بهم نمیگه: خیلی ها به خاطر دیدن تو به گناه افتادند و خیلی ها به انحراف رفتند و از کار و فعالیت و ساخته شدن روح و جانشون موندن، برو که توبه تو قبول نیست و اهل آتشی….؟

 امروز که تو این سن و سال تنها شدم و هیچ چشمی خریدار من نیست و هیچ دلی برای من نمی تپد، انگار جلوه گری و فخر فروشی دخترکان جامعه را به چشمی دیگر نگاه می کنم، دخترکانی که به زودی به شرایط من می رسند و از همه اون خواسته شدن ها، فقط حسرتی غمبار بر دلشون می مونه…

و سکانس سانسور شده:

هیچ لذتی از زندگی نبردم، حتی آن موقع که خدای قلب های مردان و پسران شهوت پرست جامعه بودم…

حتی آن موقع که عشق رسیدن به من، و نگاه کردن به من، حسرت دل خیلی ها بود….

کاش جور دیگری زندگی می کردم، همان گونه که خدایم می خواست….


برچسب‌ها: بهترین سکانس زندگیت, سکانس به سکانس زندگی دختر زیبا, سکانس هایی از زندگی یک دختر, رمان دختر زیبای که پیر شد, خاطرات دختر زیبای شهر
♥ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 21:1 بـ ه دستانــ منتظر ♥


صدای گام های بهار را می شنوی؟ پاورچین پاورچین بهار درراه است، هرلحظه احتمال دارد در بزند و وارد خانه هایمان شود، كجایی؟ صدایم را می شنوی؟ قبل از اینكه بهار بیاید و لباس نو به تن كنی،سری به دلت بزن، ببین دل كسی را شكسته ای؟
اگر كسی تو را ناراحت كرده و خدای نكرده دل خوری، خودت پیش قدم شو و برو از دلش در بیاور. همیشه یادت باشد ببخش تا بخشیده شوی؟
بهار می آید تا سرسبزی و شكوفا شدن دوباره زمین را خبر دهد. این بار سعی كن با بهار متحول شوی و بهاری بدون دل خوری برای خودت طراحی نمایی.

هرگاه بهار می آید لباس نو به تن می كنیم. خانه را غبار روبی می كنیم و... آیا یك بار با دل خود خلوت كرده ایم؟ !و آن را شست و شو داده ایم؟ تا حالا سعی كرده ایم اگر كسی از دستمان ناراحت است برویم از دلش در بیاوریم؟ یا فقط ظاهرمان را درست می كنیم؟
این بار بیاییم با هم پیمان بندیم تا دل هایمان را غبارروبی و بهاری نماییم. انشاءالله هیچ كداممان با دل شكستگی بهار را آغاز نكنیم و انشاء الله سال جدید كه درراه است سالی باشد كه آقا امام زمان (عج) ظهور نماید و بهار در بهار باشد.
بیا ای بهار گم شده ام
بیا! ای بهار گم شده ام...بیا تا با یاس ها هم صدا شویم بیا تا در شهر پاکی ها قدم بزنیم. بیا تا بوی عطر سجاده ها را بفهمیم.
بیا و دلتنگی مان را ببین. بیا تا از صبح های جمعه بگوییم. صبح های جمعه که می آیند و می روند، بدون تو.
بیا تا از حرف های ناگفته بگوییم.
بیا تا دست های آسمانی ات را بگیریم و در دریای پر مهرت شنا کنیم.
بیا و ببین نرگس های باغچه به انتظارت نشسته اند. بیا...بیا!



برچسب‌ها: گل همیشه بهار, امام زمان بهاری است, امام زمان بهار دلها, سلام بر بهار مردم و خرمی دوران, بهار جان ها مهدی زهرا
♥ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 11:57 بـ ه دستانــ منتظر ♥


با فرا رسیدن تعطیلات نوروز، بازار دید و بازدیدها هم گرم می شود. این ایام فرصت مغتنمی است  برای دیدار بستگان و خویشاوندانی که گاه در طول سال به دلیل مشکلات زندگی شهرنشینی و برخی از گرفتاریی های زندگی، به جز مراسم های خاص همچون عروسی، عزاداری و...، موفق به ملاقات آنان نشده ایم.

اما متاسفانه در سال های اخیر با فراموش شدن برخی از آداب این سنت دیرینه و پسندیده، بسیاری از افراد روی خوشایندی به این دید و بازدیدها نشان نمی دهند و حتی المقدور سعی می کنند تا آنجایی که ممکن است از رفت و آمد ها امتناع کنند و گاها  فرار را بر قرار ترجیح داده و به بهانه های مختلف بالخص مسافرت نوروزی، از زیر این بار شانه خالی می کنند. چند سالی است  هزینه‌های سنگین ، چشم و هم چشمی، حرف و حدیث های ناخوشایند، فخر فروشی ، گوشه و کنایه و... این دید و بازدیدها رنگ و لعاب زشت و کریه به این  سنت بخشیده و چهره ی زیبای آن را مخدوش کرده است. دیگر همچون سابق دلمان برای یکدیگر تنگ نمی شود، دیگر بی غل و غش نیستیم ، دیگر از ته دل برای هم آرزوی سال خوش نمی کنیم و...  انگار اجباری ما را به هم می رساند، اجباری که برای هر کس به گونه ای است. این اجبارهای دست و پاگیر،خواسته یا ناخواسته، بسان تارهایی می مانند که به دست خودمان بافته ایم و به دور خود تنیده‌ایم، لاجرم باید بگوئیم گریزی ازآن نیست.

خانه ی پسر خاله تان می روید، یک سالی می شود که همدیگر را ندیده اید؛ پس از سلام و احوالپرسی ها و عید مباركی‌ها، خیلی رسمی روی مبل می نشیند ،البته حواستان به این نکته است طوری بنشینید که خط اتوی لباس تان نشکند و شما را برای دید و بازدیدهای بعدی دچار زحمت نکند. به دور و اطراف خود نگاهی می‌اندازید. خانه از سال گذشته تا به حال کاملا کن فیکون شده است. از فرش، مبلمان و پرده های خانه گرفته تا گلدان‌های روی میز و ظروف كریستال بوفه همه تغییر کرده اند. در فکر درآمد ماهانه پسر خاله تان هستید که ناگاه، زیبایی سینی چایی، مقابل چشمانتان دو دو می کند،  فنجان چای لب دوز و لب سوز را برمی دارید. با آن که هوا خیلی گرم نیست، اما نمی دانید که چرا این قدر درونتان الو می کشد و احساس گرما می کنید!

روی میز روبرویتان، بشقابی از میوه های متنوع و ظرف آجیلی پر از انواع مغزها جا خوش كرده، که هر از چند گاهی با تعارف میزبان، دستی بر آتش می زنید.

اما انگار این قصه سر درازی  دارد...

این بارنوبت انواع شیرینی و شكلات‌های خارجی و ایرانی است، هر یک در ظروف کریستالی به زیبایی چیده شده اند ،توسط میزبان در مقابل شما گرفته می‌شوند، به ناچار و برای رهایی از تعارفات بیشتر همه را بر می دارید. هر از چند گاهی، در حین انجام مراحل آداب پذیرایی، میزبان با غرور و لبخندی حاكی از رضایت می گوید: بفرمائید ، قابل شما را ندارد.  

بالاخره پس از انجام تشریفات لازمه، میزبان فرصت می کند تا در كنار شما بنشیند و باب گپ و گفتگو را باز کند، اگر شانس با شما باشد و میهمانی دیگر از راه نرسد، چند دقیقه ای صحبت می کنید ،که ممکن است این گفتگو نیز ادامه ی آن فخر فروشی ها باشد، و گر نه با ورود مهمان جدید، ترجیح می دهید دیدارتان را مختصر نمائید و آن را به مراسم سال های بعد موکول کنید.

هنگام برگشت به خانه، به همسرتان رو می کنید و می گوئید: "پسر خاله کی خانه ی ما می آید؟ به نظرت چه جوری پذیرایی کنیم؟، شرمنده نمی شیم و آبروریزی نمی شه!" ، همسرتان نیز با تکان سری، حرف های شما را تائید می کند و...

از آن لحظه است که فکر پسر خاله و پذیرایی از خانواده او، خواب و خوراک خوش نوروزیتان تان را  به زهر حلاحل تبدیل می کند.

شاید با خواندن سطور فوق، کمی به فکر فرو بروید! درست است گفتن حقایق همیشه خوب نیست، اما این واقعیت تلخی است که رسوایی آن خالی از لطف نیست.

برخی از میزبانان به جای استقبال گرم و روی خوش، با میز پذیرایی نوروزی خود از مهمانانشان استقبال می کنند. متاسفانه، به واسطه ی همین پذیرایی های متنوع و رنگارنگ و خارج از عرف، روزبه‌روز از اصل فلسفه دید و بازدید نوروزی دورتر می شویم و بیش از پیش به قصد خودنمایی و چشم و هم چشمی، در این تشریفات بی پایه و اساس غرق می شویم و لاجرم دیگران بی مدعا را هم مجبور به طاعت از خود نموده و آنان را نیز در این گرداب هولناک فرو می بریم.

واقعا، چرا برخی از میزبانان، سفره ی رنگینی از تنقلات متنوع  را بر دیدار گرم و دوستانه ی نوروز ترجیح می دهند؟

در چنین پذیرایی‌های غیر معمول، تصور میزبان صرفا این خواهد بود که  هدف مهمان از آمدن به خانه اش چیزی نیست جز خوردن، لذا تدارک انواع و اقسام خوراكی ها را برای پذیرایی می بیند.  چنین نگاهی به مهمان، نه تنها غیر انسانی است بلکه به نوعی توهین به شان و منزلت مهمان نیز است؛ اما همه ی ما غافل از آنیم و...

شاید هم میزبان قصد فخر فروشی دارد و شان و شخصیت آدمی‌ را در آستین نو می بینند و به این وسیله می خواهد با سنگ تمام گذاشتن در امورات پذیرایی، موفقیت‌ها و موقعیت اقتصادی خود را به رخ مهمانان بكشد و خودی نشان دهد!

دلیل هر چه كه باشد، چنین میزبانانی، مهمان را به سه طریق دچار زحمت و دردسر  می کنند:

اگر وضعیت اقتصادی مهمان پایین‌تر از میزبان باشد، شرایط چندان خوشایند و قابل تعریف نیست!  از آنجایی که گوی رقابت در دستشان نیست، ممکن است به بهانه های مختلف( پاسخ ندادن به تلفن ، باز نکردن در ) از بازدید میزبان و پذیرایی متقابل طفره بروند و به همان دیدار خود از میزبان و كارت" آمدیم نبودید"،  بسنده نمایند و یا این که با تحمل رنج شرمساری و نداری ، از خانواده میزبان پذیرایی می کنند.

گاهی نا برابری اقتصادی از یک سو و اعتقاد به این اندیشه که عقل مردم به چشمشان است از سوی دیگر، باعث می شود مهمان برای آبروداری و حفظ اقتدار، خود را به هر آب و آتشی بزند تا به اصطلاح کم نیاورد. ممکن است برای فراهم کردن وسایل پذیرایی، اول سالی زیر بار قرض کسی برود  و یا این که با  زور و وعده وعید از عیدی بچه‌ها   استفاده کند.‌ اما اگر، مهمان در طبقه اقتصادی هم رتبه و یا بالاتری از میزبان قرار داشته باشد، مسئله به گونه ای دیگر است!

از همان ابتدا، با مشاهده ی چنین تدارکات پذیرایی مجهز و گران قیمت، به فکر رقابت می افتد و در اندیشه ی خود طرح و نقشه می‌ریزد که  چگونه می تواند گوی سبقت را برباید.

می بینید، میز پذیرایی نوروزی یک میزبان، چه ها که نمی کند!

تا به حال با خود اندیشیده اید، معنای نوروز و دید و بازدیدها همان است که ما اکنون انجام می دهیم؟

نوروز تنها فرصت تجدید دیدار با  خویشان و بستگان است، تجدید پیمان دوستی و هم خونی.

مهمان خانه هایشان می شویم تا دیداری تازه كنیم و جویای حال و روز صاحب خانه  شویم، مهمان می شویم تا از دیدار هم شاد شویم و روحیه بگیریم و...

اما هرگز به قصد بازدید از نمایشگاه مبلمان و ظروف مجلل و غیره  مهمان نمی شویم و از همه مهمتر به قصد خوردن مهمان نمی شویم و...

از سوی دیگر، تعطیلات نوروز و دید وبازدیدها مجال مغتنمی است برای پاک كردن زنگارهای كینه و كدورتی كه احیانا در طول سال ایجاد شده و روابط ما را خدشه‌دار كرده است.

بیائید سنت دیرینه را احیا کنیم و طبق همان سنت زیبای دیرینه، اصل این دید و بازدید ها را بر احوالپرسی، احترام به بزرگ‌ترها و والدین، صله رحم، كم كردن كینه‌ها و كدورت‌ها، تحكیم روابط اجتماعی و كمک به افزایش آرامش روانی بنا نمائیم.

بیائید از مسخره کردن میزبان، شكایت‌ و گلایه‌ از نحوه پذیرایی، حرف و حدیث‌های  پس از مهمانی ، حتی توقعاتی كه  گاها ممكن است به حق باشند؛ چشمپوشی و اغماض کنیم و به جای آن مهر، محبت، صفا و صمیمیت را برای  خود و  خویشاوندان مان به ارمغان بیاوریم.

بیائید کاری کنیم که دیگر هیچ خویشاوندی، فرار از دید و بازدید‌های نوروزی را بر قرار ترجیح ‌ندهند و با بهانه ی سفر و امثالهم،  به تنهایی خود فرو نروند و با صفا و صمیمیت بیشتر به خویشاوندان خود بپیوندند و از زندگی و امكانات آن لذت ببرند.

 

خونه تکونی...این روزا رو ازدست ندین


برچسب‌ها: چگونگی برگزاری نوروز در گذشته و اکنون, عید نوروز سبک زندگی ایرانی اسلامی, چشم و همچشمی آفت دید و بازدید های عید, جلسات دید و بازدید باید مجالس اخلاقی باشد, تجمل پرستی از آسیب‌های نوروز
♥ شنبه دهم اسفند 1392 11:50 بـ ه دستانــ منتظر ♥